به نظرمن انسان موجودیست برای اتفاق افتادن ، چه خوب است اتفاقی خوب .
دیروز:
پنجره ء اتاق را باز نمیکردم تا مبادا سرما بخورم! گرما ، خفه ام میکرد ، نمردم! اما غصه خوردم ، قرص خوردم ، کتاب خواندم و بالهای مگس مرده را خیره شدم و دیگر چیزی تازه برای گفتن نبود تا این روزها آمدند...
امروز :
پنجره ء اتاقم را باز میکنم تا صدای موتور و گریه ء بچه ء همسایه روحم را تازه کند و به گربه ء یک پا لنگ سلام کنم تا باورم شود زندگی جاریست! امروز مگسها بالهایشان تمیز تر از دیروز است و پروازشان سریع تر از آن است که مجال ترحم بدهند ، امروز غمگین که میشوم ، رویا میسازم تا مگسوار کف تا سقف اتاق را ؟ نه کف تا سقف آسمان را پرواز کنم!
فردا :
اگر باشم ، دیروز را از صفحه دفتر خاطرات نوشته و ننوشته حذف میکنم و روغن آب امروز را بیشتر میکنم. فردا اگر باشم فردایی ها را به امروز دعوت میکنم و یک لیوان آب یخ ... باور کن.